تبليغاتX
علی اکبری

علی اکبری
 
نتیجه صفر تا نهایت تغییر ماهیت است
نوشته  Ali.akbari

isnaتو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز ...رييس سازمان انتقال خون از اهداي دو ميليون ليتر خون توسط مردم ايران در سال جاري خبر داد.غلامرضا توگه، در ديدار با رييس جديد منطقه امرو با بيان اين كه خوشبختانه با اقدامات انجام شده، آمار سالانه اهداي خون افزايش يافته است، اظهار كرد: بنا بر اعلام سازمان بهداشت جهاني، ايران در زمينه اهداي خون در منطقه، رتبه اول را داراست و صد درصد اهداي خون در ايران داوطلبانه است.

وي اهدا کنندگان مستمر خون را از جمله منابع اطمينان بخش و سالم براي ارزيابي عملکرد سازمان‌هاي انتقال خون دانست و تاکيد کرد: 68 درصد داوطلبان اهداي خون در ايران، اهداکنندگان مستمر هستند.

توگه در ادامه به انجام تست هاي غربالگري در 98 درصد مناطق کشور توسط سيستم هاي مطابق با معيارهاي جهاني اشاره و اظهار كرد: همچنين سازمان انتقال خون توانست در سال جاري 100 هزار ليتر پلاسما را به منظور استحصال فرآورده هاي دارويي مشتق از پلاسما نظير فاكتورهاي انعقادي، به شركت هاي دارويي کشورهاي ديگر از جمله آلمان صادر کند.

وي همچنين اضافه کرد: هم اکنون 37 دانشجو در مقاطع ارشد و دکترا مشغول به تحصيل در دانشکده تحت پوشش سازمان انتقال خون هستند و ظرفيت پذيرش دانشجو از ساير کشورها نيز براي ايران فراهم است.

رييس سازمان انتقال خون ايران، در پايان به راه اندازي سامانه ملي مراقبت از خون(هموويژيلانس) اشاره کرد و گفت: اكنون اين برنامه ملي، تقريبا در تمامي بيمارستان هاي كشور در حال اجراست.


برچسب‌ها: نوشته هایی, بدون, ادعا
نوشته  Ali.akbari

آزادکشتی بزرگی در یک سفر دریائی گرفتار طوفان شد و غرق گردید و تنها دو مرد خداباور توانستند خود را به ساحل جزیره ای کوچک برسانند بعد از مدتی جستجو تصمیم گرفتند هر کدام دربخشی از جزیره به دعا بپردازند تا خداوند آنها را نجات دهد.آنها فکر می کردند که اگر جدا ازهم دعا کنند شانس اجابت دعاهایشان بیشتر می شود.نخستین چیزی که هر دو از خدا خواستند.غذا بود.صبح روز بعد با روشن شدن هوا مرد اول متوجه درخت میوه ای شد.وبا آن رفع گرسنگی کرد اما در سرزمین مرد دیگر چیز قابل توجهی نبود.روز بعد مرد اول درخواست لباس و ابزار زندگی کرد که متوجه وسائلی شد که ازکشتی آنها توسط امواج به ساحل آمده بود.مرد اول خوشحال از خدا تقاضای همسر و همدم کرد و هفته بعد زنی از کشتی غرق شده دیگری به ساحل او رسید و با او ازدواج کرد مرد اول که هر چه از خدا خواسته بود برایش فراهم شده بود از خدا خواست تا کشتی نجاتی به ساحل او بفرستد و ماه بعد چنین شد و او با همسرش بر کشتی سوار شدند.هنگام سوارشدن زن مرداول رو به او کرد و پرسید دوستت را خبر نمی کنی تا با خود ببریم مرد گفت خیر چه بسا او باعث غرق کشتی ما بوده باشد در این هنگام فرشته ای مقابل مرد ظاهر شد و گفت چرا در حق دوستت مهربان نیستی و مرد گفت اگر خدا می خواست تقاضاهای او را مثل دعاهای من مستجاب می کرد. فرشته گفت: ولی تو اشتباه می کنی چون خداوند تنها دعای او را مستجاب کرد نه دعای تو را. مرد متعجب پرسید مگر دعای اوچه بود؟ فرشته گفت او از خدا خواست دعاهای تو را مستجاب کند.


برچسب‌ها: داستان, سفردریائی, داستان کوتاه
نوشته  Ali.akbari

azadیکی از مریدان حکیمی بزرگ. مرد تاجری بود که ورشکست شده بود. روزی برای تصمیم گیری در مورد یک موضوع تجاری نیاز به مشاوره بود.حکیم از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند.یکی از شاگردان به اعتراض گفت: اما او یک تاجر ورشکسته است و نمی توان به مشورتش اعتماد کرد.حکیم پاسخ داد: شکست یک اتفاق است. یک شخص نیست! کسی که شکست خورده در مقایسه با کسی که چنین تجربه ای نداشته است، هزاران قدم جلوتراست. او روی دیگر موفقیت را به وضوح لمس کرده است و تارهای متصل به شکست را می شناسد. او بهتر از هر کس دیگری می تواند سیاهچاله های منجر به شکست را به ما نشان دهد. وقتی کسی موفق می شود بدانید که چیزی یاد نگرفته است! اما وقتی کسی شکست می خورد آگاه باشید که او هزاران چیز یاد گرفته است که اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد و با خوبها شراکت کند.می تواند به دیگران منتقل کند. وقتی کسی شکست می خورد هرگز نگوئید او تا ابد شکست خورده است! بلکه بگوئید او هنوز موفق نشده است.


برچسب‌ها: داستان, شکست مقدمه پیروزی, داستان کوتاه
نوشته  Ali.akbari

آزادزمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. 
از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چاره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.
لذا عروس حیله ای زد و پیغام فرستاد: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم. 
در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر چهره دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی ...
در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد.
او فراوان گریست تا این که فیض کاشانی از او پرسید:
چرا این گونه گریه می کنی؟
ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت ...
گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و مطلب نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.


برچسب‌ها: داستان, زمان ملاصدرا, داستان کوتاه
نوشته  Ali.akbari

آزادروزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آنمنطقه دارد . جمعیت زیاد جمع شدند . قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای برآن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت .ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست . مرد جوان ودیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پراز زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟ مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن ؛ قلب توفقط مشتی زخم و بریدگی و خراش است .پیر مرد گفت :

درست است . قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اماچون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام .

امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت ازقلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود .


برچسب‌ها: داستان, قلب زیبا, داستان کوتاه
نوشته  Ali.akbari

Azadجان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست.لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت.در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود چهل ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی فربه مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر شیک پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر خوش پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هماکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.


برچسب‌ها: داستان, گل سرخ, داستان کوتاه
نوشته  Ali.akbari

azadگفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار تلخ بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .
یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .
می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی  برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .
صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم. ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست .
می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند


برچسب‌ها: داستان, امیدزندگی, داستان کوتاه
.: Weblog Themes By Pichak :.


پروردگارا.برای ولیّ خودت (مهدی عج) در این ساعت و در تمامی ساعات، سرپرست و حافظ و پیشوا و یاور و راهنما و نگهبان باش؛ تا او را در حالی که مردم میل و رغبت دارند بر روی زمین ساکن گردانی، و بهره مندی او را در زمین طولانی فرما

تمامی حقوق این وبسایت محفوظ است | برداشت ناثواب حلال نمی باشد : پیچک

تبادل لینک

خرید بک لینک